...کوچه های بن بست
شعری زیبا از مهدی فرجی
خیلی شعر قشنگیه حتما بخونید
کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دوسه پاییز دربه در بشوم
خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیر بعید زندگی ام
دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم
حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت دوستت دارم پس دعا میکنم پدر نشوی
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم
دوستان عزیزم خوب هستین ؟
۲۱ اردیبهشت تولدم بود
۲۰ ساله شدم
بیست سال از عمرم گذشت
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین .
رفـتـنت را تمــاشـا کـردم !
بغضــم را بلعــــیـدم...
اشـک در چـشمانـم
عـجـــب مـــاهــــرانـه
آخــریــن لـــــحــظه را
تــــــــــار و مبــــهـم
بــه تصــویــر کشیـد !!
می بخشم کسانی را که هر چه خواستند
با من ، با دلم ، با احساسم کردند
و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند
و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،
پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم
آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند
با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”
شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”
مینویسم من که عمری با خیالت زیستم
گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم
یارب به محمد و علی و زهرا
یارب به حسین و حسن و آل عبا
کز لطف بر آر حاجتم در دو سرا
بی منت خلق یا علی الاعلا
ابو سعید ابوالخیر
که در شهری زندگی میکنم که برای دیدن ابی اسمانش باید دعا کرد
دعا کرد که باران بیاید و اسمان ابی شود
هوا بسیار الوده است
اما دلها بیشتر
دلم گرفته که رفاقت های که ندیده ام
از لبخند های که مصنوعی ایست
از جهنمی که نام دیگر زمین است
دلم گرفته از روزگار بی مولا که اکسیژن هم فروشی شده
دلهره ی این روزها که میگذرد
و معلوم نیست کجاست
نیست
دلهر ه ی نبودن استادی که پناهم است
دیوانه ام کرده
خدایا
تو محافظ بنده ی خوبت هستی
دلهر ه را از من بگیر
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست ...
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچنان که تار و پود قلب من از هم گسست
می روم با زخمهایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست
می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند
از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است
راستی،یادت بماند از گناه چشم تو
تاول غربت به روی باغ احساسم نشست
طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود
روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست
عشق تهی
عـابر کـوچـه و بـازار نگـاهـت شـده ام
عاشق و شیفته ی چهره ی ماهت شده ام
من وجودم همه از گرمی دستان تو بود
غرق عشق تو و سرگشته ی راهت شده ام
بی تو سر گشته و لبریز ز هر دردم من!
غرق در ماتم و افتاده به چاهت شده ام
تار و پودم همه از عشق تو جاریست عزیز!
من که سردرگم چشمان سیاهت شده ام
من خود از حادثه لبریزم و از عشق تهی
با همه ی واهمه ها پشت و پناهت شده ام
امین شکری فرد/فرودین 1390
بدون تو تمام غم های عالم را قاب کرده ا م و درطاقچه دلم
گذاشتم ...
دلم را آشیانه غم ها ساخته ام
دعا میکنم روزی دلت برای دیدنم حتی برای
لحظه ای طلوع کند
تا من هم رنگ خورشید را در زندگی
خودم ببینم ....
امین ۸/۱/۹۱
با آه بساز و کوک کن ساز مرا
اینجا که کسی گوش نداده غم آواز مرا
افتاده ام از نفس بگیر دستان مرا
ای عشق مکن تو برملا راز مرا
امین خرداد 90
روز رستاخیز
از بهار زندگی سهـــم دلــــــم پایـــــیز بود
بی تو آری درد ها،از گردنـــم آویـــــــز بود
من که دنیایم شده بازیـــچه ی دســتان تــــو
عاشقی مهـــــرو وفا در چشم تو ناچیز بود
من تمام لحظـــــه را از عاشقــی پر میکنــــم
از ازل جان و تنم از عشق تو لبریــــــــز بود
ناگهان دیدم که تنـــــــها مانده ام در عشق خود
آخریــــن دیدار مان یک روز رستاخــــــیز بود
گرچه ویران گشتم ومی دانم آری نیـــــستم
مرد عاشــــق از درخـــــت درد حلق آویــــز بود
امین شکری فرد فروردین ۹۰
((آه دل))
از درد بی پناهی از دل کشیدم آهی
با درد و سختی وغم عمرم شده تباهی
از عشق خسته ام من از زندگی فراری
یـــارب مدد بفرما دیگر نمانده راهــی
عشقــم شده برایم همچو شبای ظلمت
دیگر دلی نمانده نفرین بر این سیاهی
جانم به لـــب رسیده قدم ز غــم خمیده
در جان نمانده طاقت افتاده ام به چاهی
دورم ز مهر یاری جانـــا بیا کجایـــی
باشــد که مرگم آید بر من کند نگاهــی
((امین اسفند 89))
آرزوی دیـدار
خداوندا فزون شد دردم از داغ جدایی
بیا ای مهربان و وصله ی جانم کجایی؟!
کنم هر لحظه ای من آرزوی دیدنت ر
ا
شود فارغ دل از آه و غم حسرت گر، آیی
ز جور و بی وفایی های یارم من چه گویم
شدم تنها، ندیدم من ز دلدارم وفایی...
خداوندا چرا عشقم سراغ از من نمی گیرد
سیه شد روز ها از آتش عشقش خدایی!
بکن رحمی خداوندا مقدر کن وصالش را
اگر آید بیفتم من به پایش چون گدایی
امین ۱۴ بهمن ۸۹
ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشو دل سرد که حقت این است
هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی حالا همچو پاییز بشو زرد که حقت این
است
| Design By : Pichak |


